حالم از علي دايي و آن ژست هاي دهاتي اش بهم مي خورد. آنقدر
به خود مغرور است كه گويا از دماغ فيل افتاده است. چه كنم اما كه تيم ملي است و
عشق تيم ملي سبب مي شود كه 20 بار دايي را ببينم. امروز كم مانده بود كره شمالي ما
را له كند. شانسي 2 گل زديم و شانسي 10 گل هم نخورديم.
نمي دانم. شايد همه دنيا را رسم اينگونه است. اما براي ما
مي دانم حكايت سواي همه است.
احمدي نژاد عصر امروز(شنبه) با رئيس جمهوري زنگبار ديدار كرد. خبر را
كه روي ايسنا ديدم نزديك بود از تعجب سكته كنم كه زنگبار ديگه كجاست. ناسلامتي خبرنگار
بين الملل هستم و اگر كسي بپرسد بايد جوابي داشته باشم. سرچ كردم ديدم جزيره اي در
آفريقا است كه 800 هزار نفر هم جمعيت دارد.
انصاف بايد داد. دولت نهم هر چه دولت هاي پيشين نكرده اند را تكميل مي
كند. خاتمي و هاشمي را كشورهاي دم دستي همچون فرانسه و آلمان و ... ميزبان بودند و
رئيس دولت نهم را كشورهايي كه حتي نامشان هم غريب است. تلاش براي پيدا كردن آنها
در نقشه هم كاري است بيهوده. زنگبار كجاي معادلات دنيا است كه حضور رئيس جمهورش در ايران
براي ما مهم باشد؟ مي تواند معادله اي را به نفع ما ايجاد كند؟ كشوري كه يك نهم
تهران خودمان جمعيت دارد و وسط دريا و آن هم در آفريقا واقع شده چه سودي براي ما دارد؟
كريستوف كلمب در خانه است و ما گرد جهان مي گرديم. دولت نهم كاشف بزرگ
كشورهاي جديد است.
سال هايي كه من وارد مطبوعات شدم پر بود از هيجان. هر روز خبر بازداشت و زندان رفتن روزنامه نگاري را مي شنيديم. روزنامه نگاران آنقدر ارج و قرب داشتند كه حساب و كتاب نداشت. نمايشگاه مطبوعات كه مي رفتيم اگر نويسنده و خبرنگار دسته چندم فلان روزنامه را مي ديديم، كلي كيف مي كرديم. خيلي ها بودند كه آرزوي همصحبتي با آنها را داشتيم. روزگار چرخيد و با خيلي از آنها همكار شدم. باهم پشت يك ميز مي نشستيم و ساعت ها حرف مي زديم. آن روزي كه وارد مطبوعات شدم پي همه چيزش را به تنم ماليدم. از برخوردهاي غيرحرفه اي گرفته تا بيكار شدن هاي گاه و بيگاه كه همچو خوره اي به زندگي مان مي زد. آمدنم اتفاقي بيش نبود اما ماندنم اتفاقي نبود. دلم گير كرده بود. آمده بودم با مطلب نوشتن حق التحريري اندك بگيرم تا شايد كمك خرج تحصيلم باشد. بود. خيلي هم بود. اولين حق التحرير را كه از حسين باستاني گرفتم به قدری خوشحال بودم كه همه اش را به خانواده شيريني دادم. يك روزه همه اش خرج شد. شايد اگر مراد ويسي بزرگوار كمي سخت گيرتر بود من هم مانند خيلي ها كه نسيمي بودند و ديگر نيستند، نبودم. همه شان را دوست دارم. آنهايي كه عاشقم كردند.
ماندم و ماندم. آنقدر اين روزنامه آن روزنامه گشتم كه مادرم هيچ وقت باور نكرد من سركار مي روم. هيچ وقت نپذيرفت شغلي دارم . شغلي که اگر چه در نزد مردم آبرومند اما در نزد حاكمان كم از فاحشه گري نداشت. حاكمان كه مهم نيستند. مردم براي همه ما مهم بودند . آنقدر مهم كه روزي مي ديدم سردبير فلان روزنامه كه بارها گفتند از آمريكايي ها چمدان دلار گرفته چطور براي فراهم كردن وسایل پذيرايي مهماني كه شب به خانه استيجاريش مي آيد، در مضيقه بود و همچون مارگزيده به خود مي پيچيد. چطور خبرنگاري كه مردم براي خواندن مطالبش روزنامه اي را مي خريدند، ساعتي پاي دردودل معلمي نشست تا اگرچه نتواند كاري برايش بكند اما لااقل مرهمي باشد بر دردش. عجيب بود كه همه انگ بي ديني و بي غيرتي و وطن فروشي هم مي خوردند. عجيب بود.
ماندم و آنقدر كله شق بودم كه چند فرصت ايده آل شغلي را از دست دادم . دلم خوش بود روزنامه نگارم. داستان مفصل شد. گاهي فكر مي كنم اگر روزنامه نگار نمي شدم شايد الان وضعم خيلي بهتر بود. شايد اگر سيگار مي فروختم بهتر بود. شايد اگر... شايد....
شواهد و قرائن به طرز باور نكردني به سوي جنگي ديگر ميان
حزب الله و اسرائيل پيش مي رود. ظهر جمعه هم حدود چهل سرباز اسرائيلي از بخشي از
جنوب لبنان وارد شدند كه زود هم عقب نشيني كرند. معلوم نيست به دنبال چه بوده اند.
شايد خواسته اند ميزان حساسيت و واكنش حب لل را بسنجند و شايد هم مانوري جدي براي
سنجش سرعت عمل و توان نفوذي خود داشته اند.
خاطرم هست چندي پيش كه با يكي از رهبران حزب الله سخن مي
گفتم ايشان هم به صراحت از احتمال بالاي جنگ با اسرائيل حرف مي زد. توانايي بالاي
حزب الله در جنگ 33 روزه حيرت همه كارشناسان نظامي دنيا را برانگيخته بود. همين
امر هم سبب شده تا اسرائيلي ها اين بار با حساب و كتاب بيشتري امور مربوط ه حزب
الله را تحليل كنند. گزارش وينوگراد كه پارسال منتشر شد تاكيد فراواني بر لزوم
بازيابي روحيه از دست رفته مردم ساكن در سرزمين هاي اشغالي داشت. همين امر هم
احتمال حمله دوباره اسرائيل به لبنان را دوچندان كرده است. رهبران حزب الله جملگي
قول داده اند اين بار اگر جنگي رخ دهد، اسرائيل با پاسخي حيرت آور مواجه خواهد شد.
كسي چه مي داند. اين پاسخ شايد زدن نيروگاه هسته اي ديمونا، مركز تل آويو، ترور
گسترده رهبران سياسي و نظامي تل آويو و... باشد. هرچه هست لرزه اي بزرگ بر پيكره
نحيف اسرائيل خواهد انداخت.
مهم اين نيست كه گلشيفته فراهاني در ديار غربت چه كرده و
چها گفته. بود و نبودش در وطن هم آه و افغاني ندارد چه آنكه بهتر از تو بسيارند. جاي
او حتي خالي هم نشده كه كسي به دنبال پركردنش باشد. مهم اين نيست كه احمدي نژاد را
پژواك جامعه امروز ايران بدانيم يا رفتار گلشيفته را. اينها كه مشكلي نيست.
گلشيفته چندان راحت از ايران خارج نشد. برگردد يا برنگردد
هم اتفاقي نمي افتد. اما رفتارهايي اينگونه آن هم از جانب كساني كه نماينده طيفي
خاص- خواه نماينده، خواه دانشجو، بازيگر يا... – تنها و تنها به افزايش هزينه ها
براي آن طيف در داخل مي انجامد. باورش سخت است كه اگر بازيگري فردا قصد سفر به
كشوري را داشته باشد، ساعت ها مورد بازجويي قرار نگيرد و چه بسا خروج اين طيف از
كشور با هزاران اما و اگر و شايعه مواجه شود.
اگر در ارزيابي رفتار گلشيفته خود وي ملاك قرار مي گرفت، همانگونه
كه گفتم اصلا مهم نبود چه كرده و چه
نكرده. اما آيا مي توان اينك گفت مهم نيست كه نماينده بازيگران ايراني چه رفتاري
از خود بروز داده؟
مصاحبه تلويزيوني رئيس دولت نهم را كه مي ديدم به همسرم گفتم: ما كه روزنامه نگاريم و همه چيز را- اگرچه به زبان نمي آوريم- مي دانيم، يك ساعت كه پاي حرف هاي احمدي نژاد مي نشينيم باورمان مي شود راست مي گويد و همه چيز گل و بلبل است. بيچاره مردمي كه اين حرف ها را مي شنوند و از واقعیت بسیاری مسایل هم بی خبرند ، در عمل هم چيز ديگری مي بينند.
گروه بين الملل: ايهود اولمرت، كفيل نخست وزيري اسرائيل عصر
دوشنبه در آخرين سفر خود در دوران حضور در كاخ نخست وزيري اسرائيل روانه روسيه شد.
رسانه هاي غربي مذاكره درباره صلح خاورمیانه، برنامه هسته ای
جمهوری اسلامی ایران و فروش سلاح روسیه به سوریه، را از مهمترين اهداف سفر كفيل
نخست وزيري اسرائيل به مسكو ارزيابي كرده اند. ديدار با دمیتری مدودف، رئیس جمهوري
و سرگئی لاوروف، وزیر خارجه روسیه مهمترين بخش از سفر اولمرت به مسكو را تشكيل
داده است.
ماجراي دكتراي علي كردان فارغ از حاشيه هاي فراواني كه به
بار آورد و با افتضاح اعتراف وي به تقلبي بودن اگرچه كمي فروكش كرده اما نكاتي
دراين ماجرا خفته است كه بي اعتنايي به آنها مي تواند خسارات بس جبران ناپذيري را
متوجه نظام و انقلاب كند.
اقدام برخي نمايندگان مجلس براي بركناري كردان اقدام مثبتي
است. فارغ از نتيجه اي كه از استيضاح يا استعفاي كردان بهدست مي آيد اين سوال مطرح
است كه چگونه كسي كه حتي ليسانس هم نداشت و به دروغ خود را دكتر جا زده بود،
توانسته بود سالها در مهمترين مناصب مملكت باشد؟ اي كاش آقاي كردان همان فوق ديپلم
را براي وزير شدنش كافي مي دانست و در مقابل انتقادات به توانايي هاي شخصي خود مي
باليد و اينگونه چندماه همه را به سخره نمي گرفت.
تعجب بايد كرد از دولتي كه منادي عدالت و مهرورزي است و آن
وقت سرنوشت انتخابات و راي مردم را به دست وزيري مي سپارد كه اينچنين آبروبري كرده
است از نظام. بزرگترين و بهترين تبليغ انتخاباتي احمدي نژاد مي توانست بركناري
كردان از سمتش باشد نه اينگونه سرگردان و منفعل كردن. نمي دانم كدام شيرپاك خورده
اي اين مثل را به ايرانيان نسبت داد كه عقلشان به چشمشان است؛ هرچه را بين باور مي
كنند و... شايد اگر احمدي نژاد در كنفرانس مطبوعاتي خود يا در حكمي كردان را از
سمت خود عزل مي كرد، خيلي ها لااقل باور مي كردند كه او مي خواهد كارهايي بكند
اگرچه نتواند.
تعارف نبايد كرد؛ رئيس دولت نهم سرنوشت انتخابات را به كسي
سپرده كه شايستگي ندارد. نمي دانم. شايد اين هم از اقتضاي زمانه است كه اينگونه
شود. چگونه مي توانيم در كتب تاريخي بر صدها رئيس و فرمانده و... رژيم پهلوي به
واسطه افسارگسيختگي هاي گذشته آنان آنگونه بتازيم و بعد نوبت به خود كه مي رسد
اينگونه نرمش نشان دهيم؟ حرفي تكراري است؛ همه مي دانند و كودكان دبستاني هم مزمه
مي كنند كه تاريخ قاضي بي رحمي است. تاريخ خواهد نوشت كه دكتر كردان دولت نهم حتي
ليسانس هم نداشت و پيامك هاي فراواني ميان مردم رد و بدل مي شود كه آيت الله
قرائتي ( چهره دوست داشتني شب هاي جمعه تلويزيون) در نهضت سوادآموزي به دنبال
مدركي براي او است.
قرار براين شد كه كسي دنباله ماجراي كردان را نگيرد اما مگر
كردان خود مي گذارد؟
در بدو ورود به مدرسه مورد توجه قرار گرفته و از آنجايي كه
آن تيپ و قيافه ام هم خاص بود مبصر كلاس شدم. از آنچه در تلويزيون ديده بودم هم
استفاده كرده و كلي بشين و پاشو و برپا و .... استفاده كردم.
زنگ تفريح كه زده شد از مدرسه خسته شدم و با استفاده از
غفلت باباي مدرسه پا به فرار به سوي خانه گذاشتم. هنوز به سر كوچه نرسيده بودم كه
توسط ناظم مدرسه كه همانند اسب به دنبالم مي دويد بازداشت شده و متعاقب آن از
مبصري هم عزل شدم.
اعتراف مي كنم كه هيچ وقت مدرسه را دوست نداشتم؛ معدل پايان
سالهاي تحصيلم هم بهترين شاهد اين ماجرا. شايد
همين هم بود وقتي دانشگاه قبول شدم همه تعجب كرده بودند. دانشگاه را هم دوست داشتم
چون بيش از نيمي از كلاس ها را نمي رفتم و چهره ام تا پايان تحصيلات براي اساتيد
جديد مي ماند. الان هم اصلا خوشحال نيستم كه مثلا تحصيلكرده ام. شايد اگر درس نمي
خواندم الان به جاي چرت و پرت نوشتن تو وبلاگ و علاف كردن دوستان و رفقا كار بهتري
داشتم.