حكايت خاتمي هم كم شبيه اين ماجرا نيست. خاتمي و حلقه هاي
قدرت ديرگاهي است كه با يكديگر رفاقت دارند. خاتمي نه قديس است و نه درويشي ترك
دنيا كرده. او همانند همه آناني كه طالب قدرتند، قدرت طلب است.
ناز اين روزهاي او هم نه نازي از سر عشوه هاي معمول
سياستمداران، كه نازي از سر بي اعتمادي به خريداران و صدالبته خود است. خاتمي عاشق
خواستگار خود است اما درپي اجراي سنت هاست. روزي عشوه اي آمده و همچون عارفان آب
دهاني بر روي خواستگار خود انداخته و روزي
ديگر عشوه اي آمده و مي گويد اگر بيايم دليلش را مي گويم و اگرهم نيايم هم دليلش
را مي گويم.
اقبال امروز دوستان ديروز خاتمي به وي نه اقبالي از سر عشق و علاقه به وي، كه همگان نيك مي دانند آزموده را
آزمودن خطاست، كه اقبالي از سر ناچاري است. كروبي هرچه باشد، باهمه انتقاداتي كه
بر وي وارد است جايي براي مشاركت و سازمان مجاهدين در كابينه اش ندارد و همين است
كه خاتمي چه بيايد و چه نيايد كانديد اين دو است. از سويي آناني كه روزگاري پاي بر
گرده خاتمي نهاده و به آسمان شهرت و هزار البته ثروت رسيده اند، هم اينك كه بار
خود را بسته اند و مدام مي كوشند زير پاي خاتمي را خالي كنند. عجيب است كه رفت و
آمد اين روزهاي آنان به دفتر كروبي بيشتر از هر روزگاري است. اين را مي گويم و مي
گذرم. آن جوان شهرستاني كه روزگاري با كت و شلوار سفيد و جوراب سفيد از شهرستان به
تهران آمده بود، با همين حزب بازي و اداي عشاق خاتمي را درآوردن هم خانه اش الان
در يكي از بهترين مناطق تهران است.
خاتمي مرد دوم خرداد نيست. او الان نه به ديگران و هاي و
هوي دعوت هايي كه از او مي شود كه حتي به خود هم اعتماد ندارد. عشوه هايش هم
تكراري است و خريداري در جمع اصلاح طلبان ندارد. شايد از همين روهم باشد كه دوستان
گذشته اش مشفقانه به او توصيه مي كنند به كناري ايستاده و به جاي اينكه حتي فكر
آمدن راهم در ذهن خود كند، راهي براي ورود كروبي بگشايد؛ شايد او مسيح اصلاحات
باشد.